سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
...
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو ...
من به چشمهایِ بیقرار ِ تو
قول میدهم:
ریشههای ما به آب،
شاخههای ما به آفتاب میرسد.

"آرزوی قشنگی ست؛
داشتن رد پای تو، کنار رد پای من
بر دشت سپید پوشیده شده از برف."
هر چند ما را همیشه پشت همه درهای بسته نگه داشته ای؛
اما چه باک،
وقتی میدانم پشت همه درها "خودت" ایستادهای!

گاهی در میزنم تند تند و بیوققه؛ وقت تنگ است ... فقط آغوش امنت را می خواهم ...
گاهی، در می زنم، در می زنم؛ آرام و بی صدا... دلم می خواهد آنسوی در نشسته باشی و گوش به در چسبانده باشی و من آرام نجوا کنم ... آرام ِ آرام ... تو سمیع باش, حتی بصیر هم نباش، زیر نگاه تو من لال می شوم ؛ لال ِ لال! ...
پس بیا سمیع همه زمزمه های شبانه ام باش!
این بهار خانومی که بعد از دوازده سال پا به خانواده ما گذاشت، امسال بهاری ترین شبهای بلند زمستان را برای پدر و مادرش، ارمغان آور شد!


چشیدن حلاوت این میوه را برای همه چشم انتظاران از خدا میخواهم...
گاه آنچنان مشتاق دیدنت میشوم،
که دربست میگیرم تا "تو"!
